|
نان و شبنم و شراب
|
|
بوی لجنت من فصل را گم کرده بودم نامم را نیز ولی دیر نیست برای من که هر روزم بهتر ار دیروزم است حال که پر از بهار قدم می زنم نوبت فصل توست پاییز فصل توست تفرقه بیفکن و فصل همانهایی که با تو گرم گرفته اند حالا به من یک نفس عمیق می چسبد سیفون را می کشم تا بوی لجنت از ذهنم برود اين جام تهي شد تو نيز مي شكني مترسگی درون فکرم رویای ماه را میرهاند هیچ کسی غریبی لحظه ها را دوست نمیدارد یک روز این را از بخار بوسه ای که آن شب به زور مهمان گونه هایت کردم می فهمی اما فقط برای یک لحظه فکر کن به صدای تفاوت ها
از پس شب هاي پر از بي خوابي دم و باز دمي رنگ گرفته از بي حوصلگي ، بی دلخوشی پلک می زنم و سر می چرخانم به سمت تمام سایه هایی که از کنارم رد می شوند در امتداد کوچه های مسخ شده در تاریکی این منم که سوت می زنم و تمام شهر را از خواب بیدار می کنم آری این منم ، شب گرد شهری به کوچکی یک سلول انفرادی ... تخت خوابم غرق میشود با اینکه پنجره های رو به شهر را بسته ام شب به نیمکت می نشیند کنار من خیسی واژه ها را به شب می دهم در خیابانی که وسوسه هم آغوشیست و تکیه می زنم به چیزی که هوای رفتن دارد شب واژه هایش را می آورد تا با هم به راه بیافتیم تا برسیم به لحظه ای که خشونت آفتاب سر می رسد آیا تن عریان فکرم را کسی خواهد دید ؟ کنار سرفه های چرکین گاه و بی گاهم و میان ضربان نا موزون قلبم ضربانش دست خودم نیست گویا دیگر میل به حرکت ندارد نفس که حبس می شود ، و دوباره نفس می کشم در ثانیه ايست نفس انگشتانم به رقص می افتند با كبودي لب و چشماني سرخ و پشت پلك زدن ها به سياهي مي رود گمشده در نفس هاي خون آلود در چرخشي به دور محور خودم و باز با آمدن نفس زنده می شوم دوباره شاید از درون پوسیده ام شاید چيزي به پايانم باقي نيست ... خدا مي داند اما هر چه هست ... نفسهایم را به تندی وا می دارد ، در جدال با جاذبه زمین ، جسمم را تکان می دهم و با تمام وجودم نفرین می کنم عقربه ها را که با سرعت نور زمان را می شکافند و پیش می روند سر بر دیوار فراموشی می کوبم تا شاید از یاد ببرم تمام حسرت های به جا مانده از گذشته را ... ميان مردگان همي زيسته ام ، که زنده بودن را از ياد برده ام و زندگي را تلخ ِ تلخ سر مي کشم . از پس شب هاي پر از بي خوابي دم و باز دمي رنگ گرفته از بي حوصلگي ، ترافيك سنگيني از كلمات ، و حجم اتاق پر مي شود از تنهايي ، و در تاريكي به رقص مي افتد منم و چند صفحه ورق در تاریکی ، چشمهایم به من حرف میزنند که من دریا را به آسمان قرض داده ام که نمی بینم که تو از قبیله ای بی چتری که به لهجه ای غریب به جاده های غربت روانه ای و نمی بینم که میان زوایای دو چشمت که شباهت دو آینه است طلوع می کنی و غروب می کنی و باز طلوع می کنی و باز غروب می کنی در کابوس خام ذهنت فراخور سرازیری هاییست برای بالا رفتن از هیچ با دیواره کاهگلی مغز گندمی ات زیر آفتاب سوخته کج فهمی احساست را از پشت کدام پرده میآویزی ؟ حرفی داری برای اخلاق لحظه ها ؟ همیشه دیر می شود قبل از آنکه حقیقت را بگویی برگرد پشت سرت خرابه ها را بشمار یادت باشد احساس ها بی آبرویی را تحمل نمی کنند گاه باران می شوند گاه هر چیز و گاه هیچ چیز شاید به زبان تو سبقت گرفتن چشمها مجاز تر از سرعت گیر های پر حرف خیابانهاست داد نزن من شرمی ندارم از گفتن حرفهای پر کنایه و روشن کردنت از سقوط پی در پی از قله های به زوال کشیده آه ه ه ... معذرت می خواهم کلبه دلم گم شده در پاورقی های مچاله شده است و کمی دلگیر است ولی باور کن دیوانگی ام تنها از ترس آدم بودن است آدمیتی که عقل را ضایع کرد من که دلی برای بارانی شدن ندارم و نه توان بوسه ای دیگر و پیدایی من بر تو تنها اسطوره ای بود که لگدمال شد نه هذیان بود و نه واقعیت داشت نمیدانم برای دیدن خودت چند خروار پلک از روی چشمهایت پس خواهی زد دخترک دمدمی دمدمی باشی اگر ، خانه به هم می ریزد روزی احساس تو را دست بیگانه به هم می ریزد سیل حرفم بشنو تا پشیمان نشوی روز به روز گر نه دریای خوشی، مثل افسانه به هم می ریزد پشت اين همه هيچ ،چيزي نيست جز عمري كه به هيچ مي گذرد و در پايانش ، اين ما هستيم تكیه زده بر ديوار فراموشي با چشماني سرخ از بي خوابي و خستگي تمام افسوس ها را پشت مو هاي سفيدمان پنهان مي كنيم تا روزي كه آرامش تمام ما را در بر گيرد چشم ها به كجا خيره مي شود ؟ كجاست ؟ اين به ظاهر پايان ، چه مي شود ما را ، لحظه اي كه در آغوش مرگ به رقص افتاده ايم ؟ از خاك به خاك ... از خاكستر به خاكستر ... پايان هر چه باشد ، آغازيست ، زيبا تر از تولدي با اشك در آغوش مادر ... زيبا تر از زنده بودني است ، كه بودنت ارزشش فقط براي خويش است و ديگر هيچ ... پشت اين همه هيچ ،چيزي نيست جز جسمي كه از خاك است و به خاك مي رود ... با دستاني خالي تر از هميشه از ماست كه بر ماست چه داريم و نداريم دنياست كه بر پاست و ما جوي روانيم هر روز دلی بندی و هر روز پی یاری هر روز به رنگی و غمي در دل داري شاداب نشسته اي و از برون بي خبري اي شيخ درا ، این گونه ندارد ثمری اين چرخ فلك گذشت ، تو نيز مي گذري دنيا كه وفا ندارد و ره گذريم فردا چه شود و ما همه بي خبريم اين جام تهي شد تو نيز مي شكني
هر چه کنی به خود کنی به چه افسون شده ای مرغ گرفتار قفس باران
وشایسته این نیست که باران ببارد و در پیشوازش دل من نباشد و شایسته این نیست دلم را به دامن نریزم دلم را نپاشم چرا خواب باشم ؟ ببخشای بر من ، اگر بر فراز صنوبر تقلای روشنگر ریشه ها را ندیدم ببخشای بر من ، اگر زخم بال کبوتر به کتفم نروئید بس است دیگر چرا خواب باشم ؟ عبور کدامین افق ، وسعت انتظار مرا مژده آورد ؟ و هنگامه عشق را ، از دل من خبر داد ؟ کجا بودم ای عشق ؟ چرا چتر بر سر گرفتم ؟ چرا ریشه های احساس خود را به باران نگفتم ؟ چرا آسمان را ننوشیدم و تشنه ماندم ؟ ببخشای ای عشق ببخشای بر من اگر ارغوان را نفهمیده چیدم اگر روی لبخند یک بوته آتش گشودم اگر سنگ را دیدم اما در آئین احساس آواز گنجشک نفسهای سبزینه را حس نکردم اگر ماشه را دیدم اما هراس نگاه نفس گیر آهو به چشمم نیامد ببخشای بر من که هرگز ندیدم نگاه نسیمی که من را شکوفاند و شعر شگرف شهابی که به اوجم کشاند و هرگز نرفتم که خود را به دریا بگویم و از باور ریشه مهربانی برویم کجا بودی ای عشق ؟ چرا روشنی را ندیدم ؟ چرا روشنی بود و من لال بودم ؟ چرا تاول دست یک کودک روستایی دلم را نلرزاند چرا کوچه رنج سرشار یک شهر در شعرم بی طرف ماند ؟ چرا شعر من بیل بر دوش ، یک صبح میدان ، و یک انتظار عبث را نفهمید ؟ چرا در شب یک حضور و حماسه که مردی به اندازه آسمان گسترش یافت دل کودکی را ندیدم که از شاخه افتاد ؟ و چشم زنی که در حجله هق هقی تلخ جوشید و پیوست با خون خورشید ببخشای ای عشق ببخشای بر من اگر ریشه در خویش بستم و ماندم و خود را شکستم و هرگز نرفتم که در فرصتی خط شکن باور زندگی را بفهمم و هرگز نرفتم که یک حجله بر پا کنم بر سر کوچه زندگی و در قاب خورشید بنشانم عکس دلم را تو را دیدم ای عشق و دیگر زمین آسمانیست و شایسته این نیست که در بهت بیهودگیها بمانم تو را دیدم ای عشق و آموختم از تو آغاز خود را نگاه تو کافیست من آموختم ریشه رویش باغها را و باران خورشید ها را
رخنه تنهایی کسی آگاه نبود رخنه کوچک تنهایی را تا فراتر رفت و همه را تنها کرد زندگانی بود در غریبانه راهی مهجور سرزمینهایی دور شهرهایی پرگور یک بنفشه آنجا که خزه آگین سنگی از دو چشم دنیا به نهانخانه فرو می بردش عاقبت هیچ کس خدا را نشناخت آن بنفشه پژمرد گاه پرپر شدنش را کسی آگاه نبود کوله بارش پر تنهایی بود کودکی آرام سلام بر مرگ گفت عاقبت من ماندم و سیلاب سیه چهره درد
آخرين خدا ( ای عنكبوت جهان ) اي كاش به اندازه جنوني فرصت تماشاي چشماني را داشتم ، اي كاش مي توانستم مثل جنگجويي به نيزه نگاهي درخود فرو مي غلطيدم ومي ديدم پيكر پاره پاره خود را درميهماني شيون افشان گيسوانش و دررنگين كمان دامانش مدفون مي شدم و درشقايق زار گونه هايش رنگ خون مي شدم. اي آواز سرگردان تورادركجا خوانده ام ؟ دركجا؟ هنگامي كه افق هاي آبي جستجو رامثل شاخه مجرب شكوفه اي كه نوبهار عاطفه رامي فهميد؟ اين بذر بلند ، اين دانه مقدس ، اين شجره نوراني راكه نياي نازها ونبيره نداهاست ، بر كدامين كدامستان سر سبز افشانده ام ؟ من مانده ام. سوختم بر مجمر دلم ، آهنگ آوار ، درزير وزار دل جگر سوخته افروختم، درياچه اي توفاني از خاموشي ام، پر از آوازهاي شكسته ورودهاي گريان و چنگ هاي بريده و گيسوان پريشان ، درخويش افتاده ام به خنجر آوازي و قلب سرخ ناله ام رامي كاوم، چه آوازهاي غريب ونمناكي ، پر از گوشه چشم تر دلدادگان و مويه مادران بر سنگ تر ناكامان. از قعر قلب قلعه هاي شهود شجاع ، شيهه اي مي آيد ،بلند بالا با نويي ، كمند آسا گيسويي و مضطرب در شعله ها و شرابها مي گردد به دنبال جسد جسارت جاويدان جنگجويان . آه ... اي كجاوه هاي كج راي افسانه هاي كهن ! و اي كاجهاي پوسيده سده هاي متروك ،از انگشت گلايه گلها حكايت كن وقت توفان برگ در پنجره پائيز، پائیز,انگشتري گلها را گم كرده است در ازد حام بي پايان پرندگان گرسنه و كليد سبز باغ در سنگريزه هاي سربي صخره كوبنده ياغي جا مانده است . روزي خورشيد طغيانگر از خواب بر مي خيزد و چينه مذاب پرندگان آتش را بر پوست سوخته درياها مي گشايد، آنگاه روياي قاصدك از ذهن زمين برخواهد خواست و پيله آخرين عنكبوت بهاره به رودخانه خروشان گسله هاي گريان خواهد افتاد. اي عنكبوت جهان ، اين كليد طلايي تذهيب افسانه ها و اين گاهواره اطلسي سيمرغهاي جهان، اينك كرم كوچك انسان را ببخش و لانه كاغذين زنبور بشر را هديه كودكان آسيمه سر توفان مكن، در كناركاهگلي هاي پشت بام آتشفشان ، زيستن را پاسبان باش ای عنکبوت جهان. و مرگزاتر از اين اندوهي نيست كه در ملوليت حواها، به دورويي و فتنه هايشان ، آدم دستخوش توفانهاي آسيمه سر آبهاي تاريك اهريمن باشد. اي آخرین خدا, ای عنكبوت جهان, ببخش ما را و جهان ما را پاسبان باش. اكنون اين بلاغت صادقانه و اين صراحت صميم از آن لبهاي توست كه به لهجه گل سرخ سخن مي گويند . من وارث آدم در سرزمينهاي سبز خدايان و تو باز مانده حوايي در بركه هاي نخستين بهشت كه خشكيدند ، در زلال آغازين فطرت كه غبار آلود شد، پس بر عنكبوت جهان زانو بزن و چون نياكان در غارهاي خواب آلوده خيال ، به ترسيم حوا منشين ، گويش شقايق از آن ماست ، و سخن گفتن به لهجه گل ها در سرزمين تكلم ما رايج است. ما وارث كوهها و جنگلها ، وارث قصه ها و لالايي ها هستيم. اي آخرين خدا، اي عنكبوت نگهدارند ه ما از اهريمن گناهان، اي آخرين خدا ، اي عنكبوت باز دارنده ما از اشتياق هوسها، اين التماس لبي خون آلوده به خمر شرابهاي كهنه سرنوشت آدم و حواست كه در التيام زخمهاي كهنه از نوشكفته در سايه وجدان اهورايي به تو زمزمه مي كند: ما را در نبرد طاغوتيان دشتهاي ريا كه در ازدحام ابرهاي اهريمن به نابودي ما لشگر مي گشايند حفظ كن. اي عنكبوت جهان، اي آخرين خدا، ببخشاي ما را و جهان ما را پاسبان باش. هذیان حقیقت در يك مه آلودگي محض به دنيا آمدم ، و گمان مي كنم كه همه انسانها اين چنين از رحم روزگار زاده شده اند : دربيشه اي مه گرفته از روياهاو نيزارهايي پر از كابوس هاي وحشي و خوابهاي به غارت رفته. من اينگونه به دنيا آمده ام : مثل همه نژاد انسان درتاريكي مطلق ، درزهدان تاريك تاريخ ، دررَحِم ظلماني زمين ، از پشت سلسله ها و حوادث تاريخ، من نطفه يكي از وقايع بشري ام و مثل همه انسانها از پشت يك حادثه و از روي زين تلاقي به زمين افتاده ام . اين سرآغاز من است:بي آغازي ، از زمينه ناپيداي ازلي دور از دسترس به دنيا آمدم.من نيز مثل پدرم نمي دانم من هم مثل نياكانم دراحساس تنهايي درجنگل جهان وعزلت درغار زمين آغاز شده ام ، آغازي كه تاريخچه آن را در كتيبه هيچ تمدني ودر نقاشي هاي سقف هيچ معبد مقدسي به تصوير نيامده. ناپيدا ترانه مجروحم كه نمي دانم مرا در كدام چاه خوانده اند ، سراپرده سودائي روياهای از كوهها گذشته و به دريا پيوسته ام ، سرانجام به غارت رفته ام كه اندوه را چون كويري بي سرانجام درداغ ترين دردها وگرمترين سرگردانی ها تفته ام ، رودخانه اي از دست رفته ام . گلي در محنت ايام پژمرده ام ، بنفشه اي سيلي تندر خورده ام ،شقايقي ره به سرگرداني برده ام ،به روی دستهای سوزان و دركنار كجاوه ويران آرزوهای كهن مرده ام. - چوب انار – دستهاي ترك خورده دوران كودكی : كودكی كه مشق ننوشته درروزهای به ابهام آلوده نوروز، نوروز هايي كه دي شدند ، نوروز هايي كه عازم ديار خاك آلود و گرد گرفته ناكجاها و مسافر فصل گل ني،فصل بي سرانجامي در اسفند ودي و فصل كجاوكی . - دركنار جاده فريادهاي خاموش ، مرا به آغوش مادرم باز گردانيد ، وقتي با تلخي ،از چشمان سياه اشك آلود كولی دشت آن روزها - كولي كوچك همسايه - به ناچار گذشتم. كولي كوچك همسايه كه كف ساحل را مي ديد و صدف آسمان را مي چيد و مثل ساقه معصوم نرگس تبسمي در چشمه حيايي مي لرزيد . آه ه ...اي اسب آوازهاي وحشي ،تو را بر كدام نا كجا آباد رانده اند ؟ سوختم در سياه ترين شبهاي بي شعله ،در شقايق كش ترين نقطه زمين ،در بي ابرترين نقطه آسمان ،سوختم در آبادي سنگستان در كشور كوچ و در قحط آواز چكاوک. و شبنم اشك هيچ نسترني بر زخم تازه پيراهن حسرتم نچكيد و هيچ لالايي ممنوعي نام سرخم را در گوش نوزادان روزهاي سبز رهايي مويه نكرد، هيچ كس زخم مرا واگويه نكرد و آوازهای معصومم را در بازار عروسكهاي عاشق سر نداد. عروسكها مغتنم اند،عروسكها معصومند، عروسكها پيامبران دوران كودكي اند: امت واحده احساس ،سالهاي سپيد ،سالهاي سبز سادگي ،سالهاي سرخ و سپيد باغچه ،سالهاي خيره شدن به پرتو غروب،سالهاي متبركه نزديك به پستانك ،نوشيدن از سينه هاي مهربان مادر،يگانگي مادر. و چقدر انبساط در تبسم دوراني پيش از بلوغ نهفته است :دورانهاي زمين شناسي سادگي ،هواشناسي احساس ،پرندگان هزار بال افسانه اي ،دوراني كه گلدوزيها حرف مي زدند و كلاغها ،قصه مادر بزرگها را تكرار مي كردند. دلم براي بلاغت پيش از بلوغ تنگ است ،دلم براي حياط خانه كودكي تنگ است، - دلم تنگ است وقتی مردان مسافر را می بينم كه بي هيچ خاطره ای از صبح خيابان ها می گذرند و رفتگرانی كه بی هيچ زمزمه ای برگهای مست نيمه شب را از جوی مهربان بی خيالی جمع می كنند- خورشيد سوخته است و خاكستر سبز جنگلها به باد، در نا سوت جهان ناقوس مي زنند: اژدها به خواب آدميان رمنده از آتش آمده، اژدها بر تخت تكيه داده و دهان شاعران را پر زهر مي كند و خواب آلود و خورناك سوختن خرمي ها را تماشامي كند . دركوچه ، كودكان كور و پير زنان هزار قحطي ديده دانا نشسته اند ، سنبله هاي سر بريده درمحفل باد مي رقصيدند ودامهاي دغل كار به قتل عام نهايي سبزينه فكر مي كنند. شب در شهواني ترين نقطه خود ، نطفه اژدهايي زيبا را از بوسه دهان دوزخي شيطان حمل مي كند. درياي تاريك و گردابهاي هايل براي بلعيدن همه خاطرات خطر كرده دهان گشوده اند. من از زخم پدري بر كلبه بزرگ اندوه مادري ام ، درمزرعه متضرع اجدادم ، بر قطعه زمين بايربيماري ام نشسته ام و سربهاي ريخته از نبرد اژدها وسيمرغ رابا جاروهاي افسانه اي جديد مي روبم. من از كوله راههاي پنهان دركوهسار انديشه مردان مهاجر، صداي شمشير زدن نوراني مردي را مي شنوم كه ۲۵۰۰ سال پيش گلها را در بسته بندي عاشقانه از روي رودخانه كپك زده اژدهايان خفته گذراند وسهم به سهم به مردمانش داد ( كوروش كبير) اما كنون هيچ كس نگران سلامتي كبوترها نيست وقتي كه دايناسورها دركناررودخانه انسان ويراني جاده ها را جشن مي گيرند هيچ كس نگران هيچ كس نيست . و كسي رد علف چرايان را دردشتهاي سترون بي چوپان نمي جويد. خورشيد درخاكسترهاي زيرين زمين پنهان است وروزي به سزاي سايه ها وسپيدارهاي ويران شده از خواب بر مي خيزد ومن اميدوارم ، من اميدوارم چون ميان اين جهنم كه شياطين ، رقص كنان مي زنند ومي بلعند بالاي كوهها آبشار است وپائين كوهها درياچه ها وكنار درياچه ها صف دختران ، هنوز در اعماق جنگل ، عسل گويشها وپنيرك رويشهاست ، هنوز بالاي كوه قوچ ايستاده است وچشم اندازهاي حماسي كهن را مي كاود و كبك ها درچند فرسخي كتيبه ها لانه دارند و به زبان ما،عقابان اسطوره اي راخطاب مي كنند، بالاي كوهها آبادي هاست ، در دل باغها خانه هاست ، كلبه هايي از سنگ و عشق وچوب ، ومرداني به كودكان خود شكار شادي مي آموزندو زناني ، از الياف افسانه ها ، پارچه هاي پارسي مي بافند . آنجا زير آن يال اساطيري ، پلنگي جوان ايستاده ورفتار عاشقانه آهوان را مي نگرد . بالاي كوه درياچه است و درياچه درخواب دختران ايل جاريست و درياچه محل شستشوي طلاها و تلألو اندامهاست ودختران دربركه هاي دور، روح وجان خود را مي شويند ، من مردان كهن را ديده ام ، با ابروان پر پشت خشم وبانوان عتيق را گريسته ام درفصل عاشقانه اشيا ودرزمهرير دوري دلداران لرزيده ام ، مثل سوز ناي سرو درباد مهرگان . و از قلب كاسه ها و از قعر كوزه ها واز زات كاشي ها فرهنگ عاشقانه اقوام رامثل شرابي نوشيده ام . اي سرزمين اهورايي، من امشب از سپر پاره پاره سينه دلباخته ترين سواران فرو افتاده ترين شمشيرها ، صداي ترك خوردن نازك ترين و زيباترين لبهاي زمين درباز شدن خونين ترين غنچه زخمهارا برايت مي خوانم. شب شراب خفته درچشمان پلنگ خفته است ، شب آشوريان آتش پوش هزاره بيش از ميلاد مادهاو اختراع بادهاست ،شب ميهماني آنسوي كاجهاي درهم كوبيده ي گردنه كبوتران كوههاي ويران شده زلزله هاي خواب ديوان اسطوره هاي ميلياردها سال پيش از آفرينش آدم است .شب پرستش پلها وخم شدن كمر كش ها درپيشگاه كبريايي خدايان آتشفشان است. اي جنگجويان جا مانده نبرد انسان وخدا، اي نامه به خون نوشته كبوتران به پادشاه طوفانها،اينك اين شرمگين ترين وخون آلودترين تپش قلب قناريان كوچكي كه بر شاخه صميميت شرابي بر شانه خمي كهنسال نشسته است. اين صداي هزاران لاله روي غرق شده دررودخانه رنگ بهار است كه از اعماق زمين مي سرايمش. اي سر نيزه خون آلود نبردهاي شكست خورده قلب من درجنگ عاشقانه ترين نگاهها ، اي دستهاي لرزان تر از دل نازك ترين نرگسها ي جهان،اي شبانه ترين آوازي كه درجان جنگهائي شكسته ترين دستهاوبريده ترين گيسوها دست افشاني مي كند. من با تمام درخشهاي جهان از مرزهاي مرواريد مي آيم ،از افعيان رقاصه دامنه هاي افسوني الماس ، از برف زخم خورده زمرد ، و پارگي نيش اقتباس آب رادر نذر ساكت ايوان بزرگ بغض به تماشاي تنبور شبانه شراب نشسته ام .ابر آشوري كهني دردامن نيلوفر سياه بر بركه زردي حلقه زده وياقوت شرابها رادرگونه مرطوب زني مي بلعد ، زني از پيكره سرخ آبگينه عصيان. به هر حال،دنيا درگاهواره سبز چشمان سنجاقك معصومي كه نيمي حوا و نيمي اژدهاست مثل ترس تاريك غنچه كوچكي در سپيده دم نزول باران است ، وچهره ي آشوبزده آبها هنگام رقص ملكه طوفان ، تماشايي است.
دلم تنگ است . . . دلم تنگ است
وقتی مردان مسافر را میبینم
که بی هیچ خاطره ای
از صبح خیابانها میگذرند
و رفتگرانی
که به هیچ زمزمه ای
برگهای مست نیمه شب را
از جوی مهربان بی خیالی جمع میکنند
مرگ از خوشی روزی درختها به راه خواهند افتاد و تبر یکه و تنها در تب وهم آلود خویش خواهد افسرد و من از لذت آن زیر ضرب عقده تلخ تبر از خوشی خواهم مرد ..............
زیر چتر
زیر چتر کز کرده سکوت می کنم و برف دانه دانه می آید و با خس خسی آرام می نشیند بر بام کوچک چترم و بامهای بسیار، و من دلگیر و تنها راه می افتم از ایستگاه و دور می شوم با شعر تلخی که می خوانم زیر بام کوچک چتر، می روم ، خانه ها می مانند با بامهای برفی بسیار دیوارها می مانند و درختان برفی بسیار آدمها می روند با چتر های سنگین و سپید و شعر تلخی که می خوانند زیر چترشان ، و شهر تا انتها برف برف برف
روز چندم
- روز اول - زمان در گهواره پلک می گشود فصل نبود قطب نبود سیاه نبود گردباد نبود آسمان و زمین ، سبز در سبز گاهی قاری نسیم به ترتیل طراوت ، سبز می ایستاد فصل در فصل در وصل آن روز ها کتاب نبود اخم نبود زخم نبود تنها خدا بود و من و من هم نبودم همه آدمها قابیل بودند و گندم وجودشان را به خدا تعارف می کردند - روز دوم - وسوسه و طاووس و مار کوچ به تنزل ابدی زمین و زمان حلول آتش در خاک آغاز گل آلودن خاک بود آغاز شیطنت آب و گل وسوسه و هابیل و گندم و گوسپند و عشق بهانه و بلا *** کجای حیرت ایستاده بودی ای حوا که ناگاه بوی وحشی خون و خنجر هفت آسمان را بر آشفت زمین سرخ زمان سیاه چشمان مضطرب آدم آه ه ه ه ه......... - روز سوم - طاووس و مار............. پرده های کابوس........... عریانی وقاحت............. لکنت غنچه های معصوم............ هجوم سایه................... گریز نسیم و خداوند کلاغان را آموخت - اولین نمایش خاک - - روز چهارم - در شکستن دل درخت تمدن منتشر شد ، بر برگهای کبود بشر بر پیشانی سرنوشت سراسر ، شر نوشت شیاطین در حیرت باز نشستند و کلاغان در عبث پوسیدند انسان اعجوبه خلقت توفانی و سرکش ، معلم آتش بود - روز چندم - هابیل که بود ؟ خنجر به دست چه کسی ساخته شد ؟ غم از چه زمان به قلب ما راه گشود ؟ حوا را ، ز چه از بهشت بیرون راندند ؟ آدم چرا مسبب ماتم شد ؟ نه سیب ، نه گندم نه معرفت و نه جاودانگی رانده و رجیم نفرینی آسمان و زمین آوارگی تقدیر باستانی ماست هنوز گندمها و گوسپندان به رنگ خون می رقصند هنوز عطر متناقض دشنه و لبخند در دستهای آتش و خاک هنوز ، عشق و هنوز ما دنبال واژه های آبی مفقود در حاشیه خاطره های عطر آگین و هنوز رویای مینوی آن سامان که فصل و قطب نیست که گردباد نیست که سیاه نیست کتاب و اخم و زخم..............
خون رگ تاریخ وطن من اینجاست زیر چتر آسمانی بزرگ و آبی زیر چتری سبز و سفید و سرخ با چهار فصل خورشیدی و دوازده مهتاب مرا می توانید به خاک بسپارید وطنم اما تکثیر می شود در باد پر از جوانه می شود با تیغ نشان مهر می شود با زخم وطن من اینجاست یادگار و وصیت کورش خاک لطف اهورا مزدا سرزمین سبز آزادی تاریخ بدون وطنم از زمان می ایستاد وطن من خونیست که درون رگ تاریخ جاریست
کاریز تابستانه
- دفتر ها می خواندند به تعیین جاده های ساده که خوابشان در پشت در بی حوصله بود --------- اگر نفس تابستان بوستان را سوزاند من اندازه مسافتها و کارورزی سنگ های بی ریشه را در زنگ تفریح کاریز تابستانه به خاطر سپردم ، اگر باد در بیابان روح شاخه های نا آشنا را با مزد بیکاری خویش همزبان کرد من در فکر بوته های پرت بودم و بلبل هایی که بر آنها کاشتم ، دفتر ها در سوزنی از گرما پوشش خود را بر یاد محو دریدند تنها قطره ای بر جا ماند ، جاده ای تنها و ساده که انتهایش به دوستی می رسید و امامزاده بی نظیرش را تا رسیدن زردی پاییز رنگ می زد
دستهایم نفس دارد - لمس کنید پاره تنم را که به باد سپرده ام گونه هایم زیر شیشه های باران مملو از خیس و دستهایم ؟ دستهایم نفس دارد سرعت سیلاب چشمهایم از من میگذرد و تب خشک بیابان رو به دریا بر اسکله که دندانهای سفید را میان جبر سکوت نشانده اند - چکه چکه قلبم می تپد - و هنوز فنجانم روی میز است و نگاهم از پشت دود سیگارم گویی مه زمستان گرفته
بس که در خود بی قراری دیده ام بس که در خود بی قراری دیده ام خواب پرواز قناری دیده ام خواب جنگل ، خواب دریا خواب دشت خواب باران بهاری دیده ام در غریب آباد این دل نازکی حرمتی در خاکساری دیده ام قلب پیکان خورده ای از عاشقی بر درختی یادگاری دیده ام درد بی خود زیستن در خویش را با همه بی بندو باری دیده ام هم نوایم یاکریم کوچه هاست در نگاهش زخم کاری دیده ام صدای نی صدای نی از آن سوار می آید *** که فانوس دل مارا *** فانوس... دریغا به آتش ، به خون رو نکردم گل شعله را یک نفس بو نکردم نشستم با خود ، شکستم در خود چو آیینه با هیچ کس خو نکردم پرستو پرستو سفر بود و پرواز چرا یک نظرتا فراسو نکردم همان جاده می رفت تا وسعت دشت نگاهی به چشمان آهو نکردم در اعماق ظلمت چو فانوس مردم تب شب گرفتم و سوسو نکردم به باد هوسهای اوهام دادم سری را که در جیب زانو نکردم
می پرهیزم از خویش
می ترسم و هر لحظه می پرهیزم از خویش می خواهم امشب باز هم بگریزم از خویش یک نخل باران خورده را مانم که دستی وقتی تکانم می دهد میریزم از خویش در من به غیر از من کسی باقی نمانده من نیز مثل آیینه لبریزم از خویش هر شب درون خود فرو می افتم آرام خورشید سان فردا به پا می خیزم از خویش دستی ، طنابی ، حلقه ای ، داری اگر نیست خود را به دست خویش می آویزم از خویش
در اشتیاق خاک من از گلها سخن گفتم از آذین رنگین ، فرش پر آذین از آن غوغای رنگ و عطر شکوهی آسمانی در حریم نرم از زیبایی آکنده همه آرایه نعز همه رقص و سرود و شرم و گلخنده و یا شوق بلورین هزاران قطره شبنم *** من از جنگل سخن گفتم نگاهی سبز و مبهم اجتماعی پر صمیمیت سرود باد میان شاخه های سبز تودرتو و از این خیمه رنگین که می سازند در امنیت پاکش همه مرغان عاشق گرمترین آهنگ معصوم تفاهم را *** من از دریا سخن گفتم غزلپرداز شوریده دلی موج کلامش آبی احساس شور شعرش از صفا سرشار - به گاه شعر خواندن - دو رج رخشان مروارید جبینش جلوه زیبایی بشکوه ، در تکرار من از انس گروه ماهیان گفتم میان بستر نرم و لطیف رود وز آن آرامش معصوم و رقص و شاد و آواز حباب انگیز از آن نجوای بی نیرنگ *** سخنها گفتم از پرواز مرغان گشوده دل سخنها گفتم از پرواز مرغان گشاده بال از آن پرواز جمعی و همسرائیهای وجد انگیز میان بالشان پیغام شادی و آرامش گیتی و بر منقارشان آویز صد شاخه زیتون *** سخنها گفتم از خورشید از آن جرم عظیم و سخت و نورانی طلوع بی تمام روشنایی های گرم و پاک سرود روشن هدیه به خاک از سینه افلاک شعاع زرفشان ماه شکوه طلعت رنگین کوکبهای ظلمت سوز صفای شب جلای روز *** کنون ای ریشه امکان کنون ای آخشیج راستین آفرینش ای مادر تکوین تو را در حس خود جا می دهم ای توده زاینده ای بانوی گه شاد و گه غمگین تو را ای خاک
دروغ شب تابستان انگشتها ، به نرمی بر شیشه ها زدند با حالت اشاره کسی را صدا زدند انگشتهای سبز بریده ، تمام شب برشیشه های پنجره خواب ما زدند یکدسته جنگجوی قدیمی سوار اسب شیپورها نواختند و طبل را زدند دسته های منظم سربازهای خیس از ایستگاه ابر رسیدند و پا زدند دزدان آب ، مدرک جرم نکرده را نقشی به روی خاطره شیشه ها زدند شب گرم پنجره را خون گرفته بود باران نبود ، حرف دروغی به ما زدند ساز غزل این چه دردیست مگر در دل طوفانی من کآسمان گریه کند بر من و ویرانی من گمشدم مثل گلی در نفس باد خزان لال شد بار دگر شور غزلخوانی من همنفس نیست کسی ساز غزلخوان مرا هیچ کسی نیست چرا فکر پریشانی من من خجل گشته زدستان تهی مانده خویش کاشکی گل بدهد باغ زمستانی من کوچه ها ضرب قدمهای مرا برده زیاد رفتم از یاد تو هم یار دبستانی من ******** ای شما شب زدگان وا بگذارید مرا با همین بغض فرو خورده و پنهانی من
قطار عمر این پست رو قبلا برای چند تا از دوستان به عنوان نظر گذاشته بودم اما حالا تکمیل شدش رو ثبت میکنم
- قطاریست که می گذرد و نمی ایستد جز در ایستگاهی معین چند کیلومتر از سفر مانده نمیدانم و زمان از پنجره می تابد و محو می شود تقویم از باران خیس می شود از برف خیس می شود و یخ می زند چه سرمایی از پنجره می تابد و محو می شود در بخاری که بر می خیزد در دور دست در ایستگاهی که نمی رسیم گپ می زنیم و غذا می خوریم می خوابیم و بر می خیزیم و باز چشم می دوزیم به پنجره و قطار کیلومتر ها به پیش می رود بهتر که بنشینم و باز شطرنجی بزنم برد و باخت مهم نیست مهم زمان است که می گذرد مهم قطار است که هرگز نمی رسد به ایستگاه معین
شامگاه تابستان و اینگونه شامگاه تابستان ماه عرق کرده اش را بر پیشانی شهر می گستراند و من در شرجی مهتاب سخت نشسته ام نبض ستاره را احساس می کنم عطش جاری شده در گلوی باغچه من محتاج قطره های بارانم و باران مرده در شبهای تابستان هیچ چیز نیست تنها صدای کفشهای دختریست که پر التهاب و مضطرب در ترس و هراس از کوچه های خلوت و گرم می گذرد گویا ضرب ریز و نازک کفشهایش دعای باران است
بنشینید و بخوانید تاریخ کبیر رنجهایم را بنشین و مرور تا نهایت کن این کودک شور بخت را چه کسی در کوچه کهکشان سر راه گذاشت ؟ بنشین و بخوان این حجم عظیم درد من را وز ابر دو دیده ات قطره ای بیفشان ، کنون برخیز برخیز عزیز دل شکسته زین باغ شگفت رنجهایم هر آنچه که خواستی بر چین زین خرمن درد هرچه خواستی بردار اما هشدار نور چشمم ، هشدار زیر سم اسب وحشی شب در مستی شامگاهش در لحظه دردناک مرگم در فصل حریق باغ سبزم در صحنه قتل شعر هایم در جلد هزارم سقوط قلبم افسوس مخور فریاد مکش بنشین و فقط بخوان بنشین و فقط بخوان اما همواره سکوت را رعایت کن
کسی می گذرد
کسی می گذرد حرفی خواهم زد آسفالت سنگین و سرد همسایه ساعت را در گهواره گذاشت دریچه پیچکها را بلعید کسی می گذرد دستی تکان خواهم داد تب می آید طعم خاک گرفته ام غروب می آید پرنده ای در ایوان
میخوانم...... این شعر رو تو اون یکی وبلاگم زده بودم حیفم اومد اینجا ننویسمش میخوانم بی نام و بی نشان تنها در فرصتی که دور میشوم ار اندوه چه مهربان میشود گریه وقتی بغض راه می بندد بر گلویت و هیچ شعری توان رهاییت را در خویش نمیبیند
گاه با کودکیهایم می آمیزم گاه با کودکیهایم می آمیزم روی شاخه درخت دست در آشیانه نبض پرنده را احساس می کنم شیطنت آمیز می گذرم کودکی ام در آرزوی بزرگسالی بود وقتی که دستش به آلوچه های باغ نمی رسید بزرگی ام اما.......... رویای دارد به سادگی دستهای کودکی وقتی به شیطنت شیشه همسایه را - ترق - می شکست آه ه ه ه ه......... روی پشت بام در دستهایم مینشیند چه بادبادک قشنگی نخ را پاره میکنم تا روئیاهایم فراموش شوند
تو همینی که میبینم ، هیچی نیستی نمیبینم زیر بال زخمی شب ، زیر رگبار ستاره لب من لبریز خنده ، قلبم اما پاره پاره شعر خنده رو لبهام ، شعر نفرت از چشاته چشمایی که بی فروغند ، مثل شمع بی شراره خودتم اما دروغی ، یه دروغ زشت و وحشی یه نیاز بی علاجی ، یه هوس که بی قراره تو خیال کردی کی هستی ، آفتاب ! نه آفتاب پرستی جستجویی همیشه سرگردان ، بدبختی همیشه بیچاره یه دو رو ، یه وحشی پست ، توی تاریکی مطلق اون که حتی از صداقت ، از محبت ، از خدا هم در فراره تو همینی که میبینم ، هیچی نیستی نمیبینم تو بشین بد بگو از من ، کی به حرفت گوش میذاره
سنگ روشن من غروب گلوی هیولای سیاهی است وقتی سپید بره درخشانی را می بلعد دریغا ز صبحدم که می شکفد با غنچه های گل روشنایی اینک ، تا دمی بیاسایم از رنج شبانه ام سنگ روشنی پرتاب میکنم که ماه همه عالم می شود
|
صفحه اصليکلبه خاطرات هفته چهارم شهریور 1388 هفته اوّل شهریور 1388 هفته دوم بهمن 1387 هفته سوم آبان 1386 هفته دوم آبان 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته اوّل خرداد 1386 هفته چهارم اردیبهشت 1386 هفته سوم دی 1385 هفته دوم دی 1385 هفته چهارم آبان 1385 هفته سوم آبان 1385 هفته چهارم مهر 1385 هفته سوم مهر 1385 هفته دوم مهر 1385 هفته چهارم شهریور 1385 هفته اوّل شهریور 1385 هفته چهارم مرداد 1385 هفته سوم مرداد 1385 هفته دوم مرداد 1385 هفته اوّل مرداد 1385 هفته چهارم تیر 1385 هفته سوم تیر 1385 هفته دوم تیر 1385 هفته اوّل تیر 1385 هفته چهارم خرداد 1385 هفته سوم خرداد 1385 هفته اوّل خرداد 1385 هفته سوم اردیبهشت 1385 هفته اوّل اردیبهشت 1385 هفته چهارم فروردین 1385 هفته سوم فروردین 1385 هفته چهارم اسفند 1384 هفته سوم اسفند 1384 هفته دوم اسفند 1384 هفته اوّل اسفند 1384 هفته چهارم بهمن 1384 هفته سوم بهمن 1384 هفته دوم بهمن 1384 هفته اوّل بهمن 1384 هفته سوم دی 1384 هفته دوم دی 1384 هفته اوّل دی 1384 هفته سوم آذر 1384 هفته دوم آذر 1384 هفته چهارم آبان 1384 هفته سوم آبان 1384 هفته دوم آبان 1384 هفته اوّل آبان 1384 هفته چهارم مهر 1384 هفته سوم مهر 1384 |